تبليغاتX
جامعه

چه باید کرد؟

 

چه باید کرد؟

کدامین راه را باید به سوی صبحدم پیمود؟

کدامین راه ما را تا دیار دوستی ها پیش خواهد برد؟

عبور از مرزهای تیره دیروز خواهد کرد؟

رها از ظلمت شب های پر اندوه خواهد شد؟

نجات از اشک های رنج خواهد داد؟

و از بن بست های تیره تردید و شک خواهد گذشت آخر؟

به شهر مهربانی می رسد در انتهای خویش؟

به صبح شادمانی خواهد انجامید؟

کدامین راه را باید به سوی روشنی پیمود؟

چه باید کرد؟

 

- ترجمه منظوم بخشی از شعر « چه باید کرد؟» از هاینریش هاینه

 

 

چه باید کرد؟ این مهم ترین پرسش دنیاست، و اغلب در سرآغاز هر بحران بزرگ و خطرناک فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی، هویتی، سیاسی و اقتصادی در هر جامعه ای، این پرسش از زبان اندیشمندان و فرهیختگان و فرزانگان متعهد و مسئول و حساس آن جامعه شنیده می شود که « چه باید کرد؟» ، آن هایی که گیرنده های ذهنی و روانی شان قوی تر از دیگران است و قدرت بینش و پیش بینش شان بسیار بیشتر، و حوزه نگرش شان بس وسیع تر از دیگران است، پیش موج های زلزله ها و توفانها و آتش فشان های اجتماعی را خیلی زودتر از افراد عادی جامعه  می گیرند و حس می کنند، و نگران و سراسیمه می پرسند: « چه باید کرد؟».

در تاریخ فکر و فرهنگ جهان « چه باید کرد؟» های زیبا و جذابی گفته و نوشته شده است و به یادگار مانده است، مانند « چه باید کرد؟» تولستوی، « چه باید کرد؟» چرنیشفسکی، « چه باید کرد؟» امیل زولا، «چه باید کرد؟» رومن رولان، « چه باید کرد؟» اولیانف( لنین).

 

اندیشمند بزرگ « رومن رولان» در نامه مشهوری با عنوان « چه باید کرد؟» به یکی از دوستان جوانش، درباره این موضوع که « چه باید کرد تا بر روزمرگی ها غلبه کنیم و اسیر آن ها نشویم؟»، در پایان نامه رهنمود های زیر را به دوستش توصیه می کند:

 

 برای این که بر روزمرگی ها فایق آیی و ذهنت را و شور و شوق دانایی و آگاهی را در خود تقویت کنی، این چند کار را حتماً بکن:

روزی یک ساعت را به اندیشه بگذران. اندیشه همراه با یک فعالیت مشخص فکری، مثلاً کتاب بخوان و درباره آن چه خواندی بیندیش، موسیقی گوش کن و درباره آن چه شنیدی بیندیش، به تماشای تئاتر، فیلم و نمایشگاه نقاشی برو و در باره آنچه دیده ای و شنیده ای بیندیش، روزنامه بخوان و درباره خوانده هایت بیندیش، و در کل درباره همه دیده ها و شنیده ها و خوانده های روزانه ات بیندیش.

هر هفته در  یک فعالیت فرهنگی – اجتماعی بیرون از خانه شرکت کن، مثل رفتن به موزه، گالری نقاشی، تئاتر و سینما، کتابخانه،  مراکز فرهنگی و هنری ،و سایر کانون های اجتماعی – فرهنگی، و در آن جا به فعالیتی اجتماعی بپرداز. سپس از دریافت های خود و تجربه هایت از این مراکز و فعالیت هایت با دیگران، با دوستان و آشنایان یا بیگانگان، با هم فکران و غیر هم فکران و حتی مخالفان فکری خود، با هر که حاضر است به سخنانت گوش کند، صحبت کن و نهراس که با تو مخالفت کنند و مفهوم حرف هایت را درک نکنند، و نهراس از این که مسخره ات کنند و به تو و حرف هایت با نیشخندی استهزاآمیز بخندند، و از هیچ چیز دیگری نهراس.

سه ماه تمام این برنامه را با پیگیری انجام بده، آنگاه پس از سه ماه، خواهی دید که انسانی کم و بیش دیگر شده ای و سرشار از عطش و شور و اشتیاق برای اندیشیدن، آگاهی، کنجکاوی، ادراک و تجزیه و تحلیل مسائل، و بس فراتز از فرودست روزمرگی های پوچ و کسالت بار...

 

« چه باید کرد؟» تولستوی در سال 1886، در زمانی که نویسنده پنجاه و هشت ساله بود به نگارش درآمد و پاسخی بود به دومین بحران روحی تولستوی در آن دوران. در آن سال ها تولستوی دچار تشویش های دینی و تردید های اعتقادی و مذهبی شدیدی شده بود و « چه باید کرد؟» طرح این تشویش ها و کوشش برای پیدا کردن راه حلی برای این مسائل بود:

 

« در این اقیانوس سیاهروزی بشری که روح را فاسد و روان و فکر را فلج می کند و نیروهای  فکری را هرز می برد و وجود آدمی را پر از احساس پوچی و کسالت می سازد، چه باید کرد؟»

پاسخ نهایی تولستوی چنین بود: دروغ نگفتن – از حقیقت نهراسیدن – خود پسندی را از بیخ و بن برکندن –  زحمت کش بودن و در عرقریزان های جسم و روح و فکر به پیشرفت و تعالی رسیدن، و به سوی والایی اوج گرفتن، تنها راه نجات روح و روان از اقیانوس سیاهکاری ها و پلیدی هاست.

 

« چه باید کرد؟» چرنیشفسکی، در سال 1863، هنگامی که نویسنده و متفکر نقدگرا و فیلسوف بزرگ روس در دژ پطرزبورگ زندانی بود، نگاشته شد و این کتاب رمانی است که قهرمانش« راخمتوف» در دورانی که فساد اجتماعی و اخلاقی و فرهنگی سراپای جامعه را در بر گرفته است، با خود می اندیشد که « چه باید کرد؟» و پاسخ را در تزکیه نفس و پارسایی و آرمان گرایی و زندگی و خوش بختی فردی را فدای خوش بختی مردم کردن می یابد، و او که بنیاد گرایی پاک و نیرومند است به این یافته خویش عمل می کند و زندگی اش را در راه بهروزی همنوعانش ایثار می کند.

 

مارک تواین در نوشته ای با عنوان « چه باید کرد؟» با لحنی نیمه شوخی و نیمه جدی به جستجوی پاسخ این پرسش بر می آید که چگونه باید زیست که زندگی را ارزان از دست ندهیم؟ و قهرمان جوان این نیمچه داستان به این نتیجه می رسد که هر لحظه زندگی را چنان باید زیست که بیشترین استفاده را از تجربیات گذشته ببریم، بیشترین لذت را از زمان حال ببریم، و بیشترین نتیجه را برای ایجاد آینده ای درخشان و موفق به دست آوریم، و هنر درست زیستن، تنظیم متعادل و هماهنگ این سه قطب اساسی حیات است.

 

امیل زولا، نویسنده ناتورالیست فرانسوی نیز مقاله ای با عنوان « چه باید کرد؟» دارد که آن را در سال 1865 در روزنامه ای در پاریس منتشر نموده است . این نوشته جستجویی است برای برون رفت از بحران ادبی زمانه زولا ، که ناشی بود از تسلط رمانتیسم منحط و بی خون و مرده ای که بر ادبیات نیمه محتضر نیمه نخست قرن نوزده در فرانسه حاکم بوده است. زولا راه برون شد از این بحران را در مقاله مشهورش با عنوان « چه باید کرد؟» جستجو می کند و راه رهایی را در توسل به مکتب ناتورالیسم، که مکتب جنگنده و سلحشور و پر شر و شور دوران او بود، می یابد و چون و چند آن را در مقاله خود توضیح می دهد.

 

رومن رولان، نویسنده و اندیشمند بزرگ فرانسوی، دو « چه باید کرد؟» مشهور دارد، یکی از آن ها یک « چه باید کرد؟» سیاسی است و مربوط است به آغاز بحران سیاسی – اجتماعی در اروپای پیش از جنگ جهانی اول، که در رساله « یادداشت های ایام جنگ» به آن پرداخته و راهکارهای برونشد از این بحران سیاسی اجتماعی را که به نظر رومن رولان ریشه های اخلاقی و فکری دارد، بررسی و مطالعه کرده است.

« چه باید کرد؟» دیگر او، یک « چه باید کرد؟» فکری – فلسفی است که در سال 1884 به رشته تحریر در آمده است و عنوان دیگر آن چنین است: « ایمان دارم چون حقیقت است». در این رساله، که رولان آن را در بیست و دوسالگی نگاشته است، می کوشد تا به پرسش های زیر پاسخ دهد:

چگونه باید زیست؟ - چه باید کرد؟ - در کجا زندگی می کنیم؟ - میدان عمل ما کدام است؟ - کدامین راه را باید برگزید؟

رولان برای آزاد بودن دو راه پیش پای خود می بیند:

یک – آن راه که در دسترس همگان است ، این که خود باشم و هیچ نگرانی دیگری به خود راه ندهم،  و به آن چه هستم، به آن چه می خواهم، به آن چه می کنم، ایمان داشته باشم.

دو- راه دوم راه کسانی است که می اندیشند و متفکرند: تعالی بخشیدن به وجود حقیقی خودم، دل بستن به کل هستی و گوهر بنیادین وجود.

ضوابطی که رومن رولان برای زیستن به آن می اندیشد، این ها هستند:

 برگزیدن هدفی در زندگی. تحمیل تعهد به خویش. تنظیم تلاش های خود. به کار گیری اراده خود در راه رسیدن به هدف. هدف عمل خویش را نه در خویشتن که در برون از خویش جستن.مفید بودن – نه به شیوه انتزاعی، عمومی، لاقیدانه و « بشر دوستانه»، بلکه به صورتی دقیق و کوشا، و پیش از هر چیز پرهیز از آن که احسان و عشق ما در نوعی احساساتی شدن های گنگ حل شود. هرگز دست از جستجوی حقیقت برنداشتن ( حقیقت هماهنگ در هنر برابر زیبایی و در عمل برابر نیکی است) و دیگران را نیز از آن بهره مند ساختن، در صورت دست یافتن به آن. در پی تحمیل حقیقت به کسی نبودن.

و وصیت آخر رومن رولان به جوانان این کلام « آلیوشا»، یکی از سه برادران کارامازوف داستایوسکی است:

« عمل کن. در عمل همنوعانت را دوست بدار. تمام شکوه و شایستگی انسان در احسان نهفته است. امروز نخستین بار دست به عمل می زنی، از این پس به آوای میدان عمل گوش فرا بده. امروز خود را نثار برادرانت کن، فردا نثار خانواده ات، سپس نثار شهرت، و سرانجام نثار انسانیت کن. آن گاه درخواهی یافت که تنها بهشت واقعی همانا زندگانی است.

آه ای فرزندان! شما امروز در بهشتید، اما نمی خواهید این را بفهمید، چرا که دوست ندارید آن را بفهمید و به همین علت در دوزخ سر می کنید، چرا که دوزخ جز رنج آنان که از دوست داشتن انسان ها و عشق ورزیدن به انسانیت ناتوانند، نیست...»

 

 در میان فیلسوفان نیز می توان اندیشمندان بزرگی یافت که از منظر فلسفی « چه باید کرد؟» های بسیار جالب و عمیقی مطرح کرده اند. دکارت، پاسکال،اسپینوزا و کانت از مهم ترین این فیلسوفان هستند. در اینجا، به « چه باید کرد؟» کانت اشاره ای کوتاه می کنم.

کانت که در واپسین گام های نخستین فاز گسترش تفکر فلسفی اش، با نا به سامانی ها و آشفتگی های بسیاری در تفکر متافیزیکی خود روبرو شده بود، خود را مواجه با چند پرسش اساسی فلسفی دید که باید از منظر معرفت شناسی به آن ها می پرداخت و پاسخ می داد. مهم ترین پرسشی که در برابر کانت قرار گرفته بود، این بود که اکنون که اندیشه بشر اندیشمند توانسته است به یاری فهم و عقل خود، جهان و پدیده های و قانونمندی های آن را بشناسد، آیا هنگام آن فرا نرسیده که آدمی، لحظه ای ، از طبیعت و جهان بیرونی به سوی خود باز گردد و به امکان ها، قابلیت ها، ظرفیت ها و توانایی های عقلانی خود بیندیشد؟

کانت به این نتیجه فلسفی رسیده بود که انسان معیار و مرکز همه پژوهش ها و جویش ها و کوشش های فکری و نظری باید باشد و بزرگترین ویژگی آدمی، عقل و فهم اوست. به همبن دلیل کانت در پایان کتاب بنیادی خود، « انتقاد عقل محض» جمله ای پرسش آمیز را می گنجاند که در حقیقت نشان دهنده عصاره پژوهش ها و گوهر تفکر اوست:

« همه علاقه عقل من، چه عقل اندیشه پرداز، چه عقل عملی، در این سه پرسش یگانه می شود:

چه می توانم بدانم؟

چه باید بکنم؟

چه می توانم امید داشته باشم؟»

و به دلیل این پرسش ها که نشان دهنده اهمیت موضوع انسان برای کانت، نه به عنوان موجودی طبیعی، بلکه چونان شهرنشین جهان، مطرح است، او بار دیگر، در دیباچه ای که بر سخنرانی های خود درباره منطق نوشته است، همین پرسش ها را دگرباره مطرح می کند و مفهوم کلی فلسفه را چنین تعریف می کند:

« عرصه فلسفه را در این معنای شهریگری جهان، می توان به پرسش های زیرین باز گرداند:

چه می توانم بدانم؟

چه باید بکنم؟

چی می توانم امید داشته باشم؟

انسان چیست؟»

کانت به سه پرسش نخست، در سه نوشته بنیادی خود: انتقاد عقل محض – انتقاد عقل عملی –انتقاد نیروی داوری- پاسخ می دهد، و به پرسش چهارم و مجموعه سه پرسش پیشین، دررساله های خود در باره دین و انسان شناسی جواب نهایی می دهد و نقطه نظرات خود را در باره همه این پرسش ها جمع بندی و منظم می کند.

 

در میان پیامبران پرسشگر و پژوهشگر شرق، بودا از جمله پیامبرانی است که پرسش « چه باید کرد؟» همیشه ذهنش را به خود مشغول می کرده و به این پرسش می اندیشیده و دغدغه آن را داشته است. « چه باید کرد؟» بودا از طریق نقل قول های شاگردانش به ما رسیده است و با کم و کیف آن به طور غیر مستقیم و از خلال نوشته های پیروانش آشنا شده ایم. در متن دیگری در بخش پژوهش های فلسفی، با اندیشه های بودا و «چه باید کرد؟» او بیشتر آشنا می شویم و خوانندگان این متن را، برای اطلاع از نظریات و پرسش های مطرح شده برای بودا، و پاسخ او به این پرسش ها، به آن متن ارجاع می دهم.

 

اقبال لاهوری متفکر بزرگ شرقی نیز از اندشمندانی بود که به « چه باید کرد؟» بسیار می اندیشید و منظومه ای بس زیبا و پرمعنا ، با عنوان « پس چه باید کرد ای اقوام شرق؟» دارد. در بند نخست این منظومه چنین می خوانیم:

 

 

آدمیت زار نالید از فرنگ

زندگی هنگامه برچید از فرنگ

 

پس چه باید کرد ای اقوام شرق؟

باز کی روشن شود ایام شرق؟

 

در ضمیرش انقلاب آمد پدید

شب گذشت و آفتاب آمد پدید

 

یورپ از شمشیر خود بسمل فتاد

زیر گردون رسم لادینی نهاد

 

گرگی اندر پوستین بره ای

هر زمان اندر کمین بره ای

 

مشکلات حضرت انسان ازوست

آدمیت را غم پنهان ازوست

 

در نگاهش آدمی آب و گل است

کاروان زندگی بی منزل است

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:50  توسط   | 

● رموز بیخودی:
دومین منظومه اقبال که در ۱۹۱۸ به چاپ رسید. در حقیقت متمم و مکمل اسرار خودی است. در نظر اقبال بیخودی به معنی بی‌خود شدن و از خود به در شدن نیست، بلکه مراد از حالت خودی (خودشناسی) برآمدن و به خدمت جامعه درآمدن است. او در بیان مراد خود از بیخودی به این شعر مولوی استناد کرده است: جهد کن در بیخودی خود را بیاب / زودتر والله اعلم بالصواب.
اقبال در این منظومه، به بحث درباره‌ی ‌رابطه فرد و اجتماع، میزان وابستگی آنها به یکدیگر، ادامه می‌دهد و بر آن است که نفس افراد نخست باید در اجتماع کامل شود و سعادت افراد به رشد و حفظ نفس جامعه وابسته است. از سوی دیگر آزادی عمل نفس فرد در برخورد با مردم به ناچار محدود می‌شود. از این رو آدمی فروتنی را با احساس عشق و وابستگی به دیگران می‌آموزد. اقبال در منظومه رموز بیخودی با اصول متعصبانه و ملی گرایانه سخت مخالفت می‌کند و بر آن است که امت و ملت (مذهب) وحدت عقیدتی به وجود می‌آورد نه وحدت وطن و محدوده‌ی جغرافیایی هر فرد ناگزیر در ملت خود محو می‌شود. دلها متحد می‌گردند و کار ملت سامان می‌یابد:

 

دل مقام خویش و بیگانگی است              شوق را مستی ز هم بیگانگی است ملت از یکرنگی دلهاستی                       روشن از یک جلوه‌ی این سیناستی قوم را اندیشه‌ها باید یکی                       در ضمیرش مدعا باید یکی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:42  توسط   | 

اسرار خودى در انديشه اقبال لاهورى‏


اقبال تنها شاعرى است كه بيش از هر چيز به مسأله خودى پرداخته است. از نظر وى خوشبختى و بدبختى فردى و اجتماعى آدمى در گرو شناخت و عدم شناخت خود است. نه تنها همه پيشرفت‏ها نمودى از شكوفايى خودى است بلكه نظام هستى تجّلى اسرار خودى است.
شناخت اسرار خودى ملازم با شناخت اسرار خداوندى بوده كه خود انسان سرّى عظيم از اسرار او است. خود فراموشى مساوى خدا فراموشى و نتيجه آن غيرپرستى مى‏باشد. انسان هر قدر از مقامات خودى غافل گردد به همان مقدار در بندگى ديگران مى‏افتد. مسلمان علاوه بر خود انسانى از خود مسلمانى نيز بهره‏مند بوده كه او را از ساير انسان‏ها ممتاز مى‏گرداند.خودى مراحلى دارد كه ابتدايش عبادت و انتهايش نيابت و خلافت الهى است.

واژه‏هاى كليدى:
اسرار خودى، اقبال لاهورى، خودى، بيخودى، غيرپرستى، مسلمانى، نيابت الهى.

مقدمه
مساله «خود» از مسائل بنيادى و پيچيده علوم انسانى است. هدف اساسى اديان الهى كشف اسرار خودى و رساندن آدمى به مقام شامخ «خود» است؛ از اين‏رو حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: «مَعرِفَةُ النَّفسِ اَنفَعُ المَعارِفِ؛ خودشناسى سودمندترين شناختها است». زيرا نهايت معرفت نفس، رسيدن به معرفت ربّ است كه «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه.

خودشناسى به دليل عظمت و اسرار بى‏نهايت «خود» ضمن اين كه از اهميت به سزايى برخوردار است، بسيار دشوار و ارزشمند مى‏باشد؛ اقبال لاهورى از متفكران اسلامى به تأسى از نصوص دينى به بررسى خودشناسى پرداخته است. اقبال دو دفتر از چهارده دفتر كليات اشعار خود را به موضوع «اسرار خودى» و «رمز بيخودى» اختصاص داده است. ضمن اين‏كه ديوان اشعارش را با اسرار خودى شروع كرده و با رمز بيخودى ادامه داده است. همچنين در سراسر ديوان خويش به مناسبت‏هاى مختلف به بيان مسأله خود و شرح اسرار آن پرداخته است.

متأسفانه عصر اقبال نه اسرار خودى و نه رمز بيخودى را آن‏گونه كه بايد ندانست و اقبال در عصر خويش غريب بود و به اميد فردا به خصوص جوانان عجم و بالأخص ايرانيان، به بيان اسرار پرداخته است.

انتظار صبح خيزان مى‏كشم‏
اى خوشا زرتشتيان آتشم‏
نغمه‏ام، از زخمه بى‏پرواستم‏
من نواى شاعر فرداستم‏
عصر من داننده اسرار نيست‏
يوسف من بهر اين بازار نيست‏
نااميد استم زياران قديم‏
طور من سوزد كه مى‏آيد كليم‏
قلزم ياران چو شبنم بى‏خروش
شبنم من مثل يم طوفان به دوش‏
نعمه من از جهان ديگر است‏
اين جرس را كاروان ديگر است‏
اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد
چشم خود بربست و چشم ما گشاد
رخت ناز از نيستى بيرون كشيد
چون گل از خاك مزار خود دميد2

 

همان طور كه خود اقبال مى‏گويد (اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد) او بعد از مرگش در ايران زاده شده و انديشمندانى چون مرتضى مطهرى و علامه جعفرى و ساير اقبال شناسان به بسط افكار وى پرداختند. برگزارى كنگره اقبال‏شناسى در ايران و كتاب‏ها و مقالات فراوان در ابعاد شخصيتى، علمى و ادبى وى در ايران، گواه بر اين مدعا است. گويا اقبال نيز جز اين انتظارى نداشته است كه بيشترين اشعارش را به زبان فارسى سروده است.

هنديم از پارسى بيگانه‏ام‏
ماه نو باشم تهى پيمانه‏ام‏
گرچه هندى در عذوبت شكر است‏
طرز گفتار درى شيرينتر است‏
فكر من از جلوه‏اش مسحور گشت‏
خامه من شاخ نخل طور گشت‏
پارسى از رفعت انديشه‏ام‏
در خورد با فطرت انديشه‏ام‏3

خود
خود حقيقى

از نظر اقبال خود حقيقى انسان، جوهر نورانى است كه ارزش آدمى به ظهور و بروز آن نور منوط است. اين نور نمود حضرت حق در وجود انسان است كه تجليات گوناگونى دارد؛ ادراك و تفكر انسان جلوه‏اى از اين نور است. حيات وى نيز به وجود اين نور قائم بوده و تمام لذايذ حيات با آن ادراك مى‏شود. نور يك حقيقت بيش نيست، ولى نمود و تجليات گوناگونى دارد. همه من‏ها در اثر پرتوهاى متفاوت و متلوّن يك نور است كه از منبع يكتايى و احديت تابيده و همچون او يكتاست.

جوهر نور است اندر خاك تو
يك شعاعش جلوه ادراك تو
عيشت از عيشش غم تو از غمش‏
زنده‏ئى از انقلاب هر دمش‏
واحد است و بر نمى‏تابد دوئى‏
من ز تاب او من استم تو توئى‏4

اقبال مى‏گويد: نه تنها انسان به مقدار درك «خود» محكم و استوار است، بلكه همه موجودات استحكامشان به مقدار تكيه بر «خود»شان است؛ از اين‏رو شمع به وسيله تكيه بر خود نورانى و روشنگر است. سبزه و گياه نيز به جهت استقلال و تكيه بر ساقه خود شكوفا مى‏شود. هيچ گل و گياهى نمى‏تواند به كمك و با ساقه گياه ديگرى شكوفا و خندان باشد، زيرا نتيجه وابستگى به غير جز پژمردگى و پوسيدگى نيست. زمين هم به جهت استقلال و اتكاى به خود به حركت خويش ادامه مى‏دهد؛ اما استقلال خورشيد از زمين بيشتر است. به همين سبب خورشيد از زمين بى‏نياز است، ولى زمين به دور او مى‏گردد و محتاج به اوست.

سبزه چون تاب دميد از خويش يافت‏
همت او سينه گلشن شكافت‏
شمع هم خود را به خود زنجير كرد
خويش را از ذره‏ها تعمير كرد
خود گذارى پيشه كرد از خود رميد
ماه پابند طواف پيهم است‏
هستى مهر از زمين محكم‏تر است‏

پس زمين مسحور چشم خاور است‏5 از نظر اقبال، اگر آدمى درِ خويش را به روى خود باز كند و به زيباى‏هاى خود آگاه گردد عاشق و زنجيرى خويش مى‏شود؛ لكن بعضى‏ها توان باز كردن چنين درى را ندارند و بايد خود شناسانى چون اقبال پيدا شوند و آيينه خودى آدمى را مقابل ديدگاه وى قرار دهند تا او خود را در خود ببيند و گل معرفت از بستان خود بچيند، تا همه چيز را در خود ببيند.

مثل گل از هم شكافم سينه را
پيش تو آويزم اين آئينه را
تا نگاهى افكنى بر روى خويش‏
مى‏شوى زنجيرى گيسوى خويش‏
باز خوانم قصه پارينه‏ات‏
تازه سازم داغ‏هاى سينه‏ات‏6

اقبال از اين ادراك به «ذوق خودى» نيز تعبير مى‏كند. هركس ذايقه وجودى‏اش درست باشد مى‏تواند لذايذ موجود در ذات خويش را بچشد و جز خويش به چيزى دل نمى‏بندد. لكن اين امر مهم به سادگى حاصل نمى‏شود، بلكه بايد در سايه سلوك و مجاهده به آن رسيد؛ در اين صورت انسان خودشناس از همه چيز بريده و به خود مى‏پيوندد، زيرا كمال هر چيزى را در خود مى‏يابد.

تو هم به ذوق خودى رس كه صاحبان طريق‏
بريده از همه عالم به خويش پيوستند7

انسان خودشناس هيچ گاه پست نمى‏شود و انسان پست با خودشناسى به بلندى مى‏رسد؛ اما لازمه آن تسلط بر خود است. هر كه بر خويش مسلط است بر جهانى مسلط مى‏شود.

اگر زيرى ز خودگيرى زبر شود
خداخواهى به خود نزديكتر شو
به تسخير خود افتادى اگر طاق‏
ترا آسان شود تسخير آفاق‏8

بنابراين شرط اول فرمانروايى بر كائنات فرمانروايى بر خويش است والا ديگران بر آدمى فرمانروايى خواهند كرد.
هركه بر خود نيست فرمانش روان‏
مى‏شود فرمانپذير از ديگران‏
از خودى انديش مرد كار شو
مرد حق شو حامل اسرار شو

به عبارت ديگر، به خود رسيدن در واقع به همه چيز رسيدن است، و از خود ماندن، در حقيقت از همه چيز ماندن است.
به خود رس از سر هنگامه برخيز
تو خود را در ضمير خود فرو ريز9

سفر در خود (تولد دوباره)

اقبال به پيروى از پير و مرشد خويش، جلال الدين مولوى، مى‏گويد: آدمى بايد دوبار متولد شود: تولد اول، تولد جسمانى از جسم پدر و مادر است؛ تولد دوم زاده شدن در اثر تفكر و تقواست. ارزش حقيقى هركسى به تولد دوم او است كه اختيارى و در گرو رياضت و مجاهده است و الاّ همه جانداران در تولد اول مانند هم هستند.
مولوى مى‏گويد:
چون دوم بار آدميزاده بزاد
پاى خود بر فرق علت‏ها نهاد

اقبال مى‏گويد: تولد دوم سفر كردن در خود است كه معادل سفر كردن در همه اجزاى جهان است.
اين سفر پايان ندارد؛ تا نفس در رفت و آمد است، سفر ادامه دارد، زيرا انسان تا زمانى حقيقتاً زنده است كه در سفر است. مرگ حقيقى در غفلت از خود و ترك تكاپو است. وسعت سير سفر به وسعت همه هستى است. مسافر خودى، ناظر طبيعت و ماوراى طبيعت، مكان و لامكان است و نهايت اين سير و سلوك همنشينى با خدا و دورى از غير خدا است.
كمال زندگى ديدار ذات است‏
طريقش رستن از بند جهات است‏
چنان با ذات حق خلوت گزينى‏
تو را او بيند و او را تو بينى‏10

اقبال از اين سفر، به سفرِ در حَضَر و منزل كردن در ميانه دل ياد مى‏كند.
اگر چشمى گشائى بر دل خويش‏
درون سينه بينى منزل خويش‏
سفر اندر حضر كردن چنين است‏
سفر از خود به خود كردن همين است‏11

اقبال همانند ساير بزرگان عرفان و ادب اسلامى به خصوص در پيروى از مولوى، خود را هميشه در سفر و سير و سلوك مى‏داند. او تمام عمرش را در تكاپو و مجاهدت، شكستن بت‏هاى فردى و اجتماعى و گسستن زنجيرهاى تعلقات دانسته و مى‏گويد: من تمام عمرم را به بت تراشى و بت پرستى و بت شكنى سپرى كرده‏ام. نه تنها من چنينم، بلكه هر انسان با فطرتى چنين است. من از مطالعه فطرت و همنشينى با او جز اين سه كار را نديده‏ام.

عظمت خود
اقبال انسان را مظهر و جامع اضداد مى‏داند؛ هركس به شناخت و تفسير «خود» پردازد خواهد ديد كه نار و نور، قهر و لطف، شيطان و فرشته را در خود جمع كرده و ساكن و سيار بودن، امروزى و فردايى بودن، پيدايى و پنهانى و صدها جهان را در «خود» مى‏تواند بيابد. وجود همه اين امور خرد و كلان و طبيعى و ماوراء طبيعى در خود مبيّن عظمت «خود» است.

انسان آنگاه كه چشمه حيوان است و مايه حيات، مى‏تواند در «خود» خورشيد و ستارگان وارد شود و درمان و نيش و نوش باهم ببيند، اما در عين حال، مى‏تواند همه را به يك سو نهاده و نهاد حيوانيش را نمايان ساخته و خنجر به خون مليون‏ها نفر آخته و به غير فساد نپرداخته و اعلى عليين را به اسفل السافلين در باخته و كارى كند كه هزاران چنگيز و تيمور ابجد خوان مكتب او شوند و درخت انسانيت را با خون جگر مردان آبيارى كند.

چنگيزى و تيمورى مشتى ز غبار من‏
هنگامه افرنگى، يك جسته شرار من‏
انسان و جهان او، از نقش و نگار من‏
خون جگر مردان، سامان بهار من‏
من آتش سوزانم، من روضه رضوانم‏

يكى از اسرار خودى، امكان جمع اضداد در خويشتن انسانى است كه در عين آتش سوزان بودن، روضه رضوان بوده، در زمان ساكن بودن سيار شده، در كسوت انسانى، پيراهن يزدانى شود و در هنگام پيدايى، پنهان و در پنهانى، پيدا شود. از نظر اقبال، انسان خودشناس خود را عظيم‏تر از جهان مادى مى‏داند. جهانى كه به ابعاد چهارگانه يمين و يسار و تحت و فوق محدود شده است نمى‏تواند انسان نامحدود را كه عظمت‏اش به اندازه همه هستى است در خود جاى دهد.

نگنجد آنكه گفت الله هو
در حدود اين نظام چارسو

بدين جهت حيات حقيقى در گرو چنين شناختى، و مرگ حقيقى در غفلت از آن است. اقبال معتقد است مقام كبريايى از خداوند سبحان به انسان رسيده است؛ آدمى تا وقتى كه خود شناس و خودياب است بنده رب الارباب و مافوق همه مربوبين است، اما هرگاه خود را گم كرده و از مقام كبريايى‏اش غافل گشت، بى‏درنگ از اعلا عليين سقوط كرده و به اسفل السافلين و دريوزگى و چهره‏سايى دون صفتان مى‏افتد.
فتادى از مقام كبريايى‏
حضور دون نهادان چهره‏سائى‏
تو شاهينى و ليكن خويشتن را
نگيرى تا به دام خود نيائى‏

خودى
اقبال مى‏گويد منظور از انسان مقام انسانى است، نه هر انسانى كه در ظاهر انسان و در باطن بدتر از حيوان است. پيكر هستى از مقام خودى انسان خودشناس پديد آمده است. اين حقيقت را كسى در مى‏يابد كه خود را يافته باشد. آن كه خويش را از غفلت بيدار مى‏سازد، پندار و داشته‏هاى خود را به عيان خواهد ديد. در اين صورت به وضوح مى‏يابد كه صد جهان در وجود او نهان است.

پيكر هستى ز آثار خودى است‏
هرچه مى‏بينى ز اسرار خودى است‏
خويشتن را چون خودى بيدار كرد
آشكارا عالم پندار كرد
صد جهان پوشيده اندر ذات او
غير او پيداست از اثبات او12

اقبال در جاى ديگر، «خودى» را صياد و عالم را صيد معرفى كرده و مى‏گويد: قوّت بازوى خودى به حدّى است كه مكان و لامكان را به دام خويش مى‏كشد؛ از اين‏رو همه موجودات هستى در بند كمند خودى بوده و به دنبال او در حركتند.
خودى صياد و نخچيرش مه و مهر
اسير بند تدبيرش مه و مهر13

از نظر اقبال هم آغوش شدن با خودى، آشتى دادن وجود و عدم و فنا و بقا است، زيرا لازمه رسيدن به اين مقام، فانى ساختن عوارض وجود و خودهاى كاذب و شكوفا كردن اسرار خود حقيقى است كه حقيقت وجود است؛ از اين‏رو «خودى» در چيزى نمى‏گنجد، حتى در خودش، زيرا ذات خودى حركت و تعالى است، بدين جهت با گنجيدن و ماندن نمى‏سازد. كمال خودى در نيل به مقام واقعى خود و حافظ كل كاينات بودن است؛ لذا پيكر خاك گاهى حجاب طلوع نور خودى است كه نور خورشيد پرتوى از نور آن است.

خودى را تنگ در آغوش كردن‏
فنا را با بقا هم دوش كردن‏
خودى اندر خودى گنجد محال است‏
خودى را عين خود بودن كمال است‏
خودى تعويذ حفظ كائنات است‏
نخستين پرتو ذاتش حيات است‏
خودى را پيكر خاكى حجاب است‏
طلوع او مثال آفتاب است‏14

خودى با اين كه كلّ است و جهان جزء، لكن اين كلّ گاهى گرفتار جزء مى‏گردد، زيرا تصرف در جهان ماده لازمه‏اش مشغوليت به ماده و بعضاً استفاده از ابزارهاى مادى است. خودى با اين كه يك حقيقت نورانى و مجرد است، ولى در جهان مادى متوطن شده و گرفتار مشتى خاك گشته است. به اعتقاد اقبال، خودى نورى است كه در آغوش ظلمت مانده و در خارج از جنّت افتاده است، اما نور بهشتى در بغل دارد. در اين جهان با زمان و زمانيان مشغول است، اما ذاتاً ماوراى زمان و تقدير است.

اقبال در يك تقسيم بندى، خودى را به «خودى خام» و «خودى پخته» تقسيم كرده و مى‏گويد: خودى خام دچار مرگ و زوال مى‏شود، اما وقتى پخته شد از مرگ پاك گشته و از فنا رها مى‏گردد. كفن كردن خود به دست خود و خاك كردن آن همه در گرو خامى است. ترس از مرگ ترس خامان است، زيرا مرگ همان خامى است و پختگى حيات لازوال است.
از آن مرگى كه مى‏آيد چه باك است‏
خودى چون پخته شد از مرگ پاك است‏

از آن جا كه حقيقت خودى از عالم پاك و جدا از عالم خاك است، بدين جهت ابعاد و حدود ماديت را بر نمى‏تابد؛ رنگ و بو، طول و عرض و... از ابعاد جسم است و خودى مافوق جسم. فنا و زوال و تغيير و تحويل از خصوصيات ماده است نه روح.

قدرت خودى - تكيه برخودى‏
قدرت خودى در صورت تكيه آدمى بر آن مى‏تواند او را از غير بى‏نياز كند و جهانى را تغيير دهد. هركس به قدرى كه بر خود تكيه كند و از نيروى خود استفاده نمايد مى‏تواند در جهان تأثير بگذارد.
بگذر از دشت و در و كوه و دمن‏
خيمه را اندر وجود خويش زن‏15

انسانى كه از قدرت خودى آگاه است توان تعمير جهان كهنه را داشته و بدون حيرانى در مقابل تجدد و نوگرايى بيگانگان جهانى نو مى‏سازد و با همه سختى‏هاى موجود در اين راه مى‏سازد و خود را نمى‏بازد. به جاى اين‏كه دور ديگران بگردد، خود مدار ديگران گشته و همه به گرد او مى‏چرخند.
جوان مردى كه خود را فاش بيند
جهان كهنه را باز آفريند
هزاران انجمن اندر طوافش‏
كه او با خويشتن خلوت گزيند16

آن كه از قدرت خودى آگاه است، بر خويشتن تكيه گاه است، نه اشك بر دامن ديگران ريزد و نه منت از غير پذيرد، نه چشم به سوى ديگران دوزد و چراغ از شرار ديگران افروزد. خود سوزد و راه خويش روشن سازد.
توان بى‏منت بيگانگان زيست‏
نه پندارى كه من پروانه كيشم‏
اگر شب تيره‏تر از چشم آهوست‏
خود افروزم چراغ راه خويشم‏17

از نظر اقبال، ارزش زندگى به مقدار استوارى انسان و تكيه بر خودى است. هر قومى به اندازه قدرت و استوارى خود توانسته‏اند بر طبيعت چيره شده و در مقابل حوادث آن مقاومت كنند. آدمى با تكيه بر خود توانسته با سيل و زلزله و قحطى مبارزه كرده و بر حوادث زمينى و آسمانى سيطره پيدا كند. نه تنها انسان چنين است بلكه هر موجودى به اندازه تكيه بر خودى و بهره‏مندى از نيروى خود مى‏تواند در عرصه وجود ظاهر شود، زيرا نيروى خودى در تك‏تك ذرات نهفته است. بدين جهت حيات عالم به قوت خودى متكى است‏

اقبال فرق انسان و حيوان را در استحكام خودى دانسته و مى‏گويد: ارزش بودن در تكيه بر خودى است. آن كه خودى‏اش را محكم كرده است به مقدار استحكامش در جهان تأثير مى‏گذارد. بقاى حقيقى آبادى خود است. انسان آزاد و آباد مى‏تواند جهانش را آباد و آزاد سازد. چنين انسانى اگر در غل و زنجير هم باشد آزاد است اگر به پادشاهى هم برسد باز هم آزاد است؛ اما افراد خودباخته وقتى به دام دشمن مى‏افتند اسير آن مى‏شوند. و آن‏گاه كه به ملك و پادشاهى مى‏رسند، اسير زرق و برق شاهانه مى‏شوند. اينان چون خود را نيافته‏اند، هرچه بيابند يا اسيرش مى‏شوند و يا اسيرش مى‏كنند. اما انسان خود يافته‏اى چون حضرت يوسف هميشه آزاد است، چه در قعر چاه و زندان باشد و چه در قصر سلطنتى و بر اريكه قدرت.

هركه داناى مقامات خودى است‏
فضل حق داند اگر دشمن قوى است‏
در خودى كن صورت يوسف مقام‏
از اسيرى تا شهنشاهى خرام‏
از خودى اندش و مرد كار شو
مرد حق شو حاصل اسرار شو
خويش را چون از خودى محكم كنى‏
تو اگر خواهى جهان بر هم كنى‏
گر فنا خواهى ز خود آزاد شو
گر بقا خواهى به خود آباد شو18


فلسفه زندگى در باليدن از خود و بالندگى به غير خود است. آن كه حقيقت خود را يافته است و تنها بر آن تكيه دارد، در عين خُردى، كلان و در عين صغيرى كبير است؛ اگر هم ريزه گردد، ريزه الماس است نه قطره شبنم كه زود بخار شده و معدوم مى‏گردد.
غافل از حفظ خودى يك دم مشو
ريزه الماس شو شبنم مشو
خويش را درياب از ايجاب خويش‏
سيم شو از بستن سيماب خويش‏
نغمه‏اى پيدا كن از تار خودى‏
آشكارا ساز اسرار خودى‏19
زندگى بر جاى خود باليدن است‏
از خيابان خودى گل چيدن است‏20

خودى و خدا
اقبال رابطه خودى و خدا را همان گونه مطرح مى‏كند كه آيات قرآن كريم و احاديث معصومين مطرح كرده‏اند. وى مى‏گويد: آدمى هر قدر به دنبال خودشناسى برود خود شناس‏تر شده و هرچه خود شناس‏تر باشد خداشناس‏تر مى‏گردد؛ يعنى خدا و خود به قدرى به هم مرتبطند كه لازمه شناخت يكى، شناخت ديگرى است؛ البته خداوند به جهت عظمت بى‏منتهايش و تجلى مدامش روشن‏تر از خود است.
اگر خواهى خدا را فاش بينى‏
خودى را فاش‏تر ديدن بياموز21
زندگى حقيقتى در منظر اقبال در گرو همين شناخت است؛ روح انسانى بدون اين شناخت مرده‏اى بيش نيست. حيات مطلقى كه هيچ گونه مرگى ندارد با خدا بودن است، زيرا خداوند سبحان حَىّ لا يَمُوت بوده و آن كه با او باشد همانند او حىّ لا يموت مى‏شود.
روح با حق زنده و پاينده است‏
ورنه اين را مرده آن را زنده است‏
آن كه حى لا يموت آمد حق است‏
زيستن با حق حيات مطلق است‏
هركه بى‏حق زيست جز مردار نيست‏
گرچه كس در ماتم او زار نيست‏22

البته منظور از شناخت خدا و خودشناسى، شناخت نسبى است نه مطلق، زيرا انسان با همه كمالاتش ممكن الوجود و مخلوق است؛ از اين‏رو نمى‏تواند به واجب الوجود و خالق خويش علم كامل حاصل كند. اقبال، براى شفاف كردن رابطه انسان و خدا معتقد است با توجه به پيچيدگى مسأله و ضعف عقول انسانى، انسان نمى‏تواند به طور مستقيم به خداوند سبحان برسد، از اين‏رو بهتر است عرفان و ادراك خود را غنى ساخته و با واسطه فيض ربوبى يعنى انسان كامل ارتباط برقرار سازد؛ انسانى كه خداوند در شأن او فرموده است: «لو لاك لما خلقت الافلاك. اگر تو نبودى افلاك را نمى‏آفريدم»، چون انسان كامل دو سويه است؛ يك سويش به عالم لاهوت و سوى ديگر به عالم ناسوت است. اقبال مى‏گويد مسلمان را همين بس كه عرفان و ادراكش را آن‏قدر غنى سازد كه رمز «لو لاك لما خلقت الا فلاك» را بفهمد و خود را در افق آن قرار دهد. والاّ خداوند بزرگتر از آن است كه در قياس ما بگنجد.
مسلمان را همين عرفان و ادراك‏
كه در خود فاش بيند رمز لولاك‏
خدا اندر قياس ما نگنجد
شناس آن را كه گويد ما عرفناك‏23

خودفراموشى و غيرپرستى
تمام ارزش‏هايى كه براى خود و مقام خودى بيان شده است، در اثر خود فراموشى از بين رفته و مبدّل به ضد ارزش مى‏شود. اگر در خودشناسى انسان الگو و اسوه ديگران مى‏شود، در خود فراموشى پيرو غير مى‏گردد. از نظر اقبال، يكى از علل مهم انحطاط ملل مسلمان مسأله خود فراموشى است. مسلمانان وقتى خويشتن خويش را از ياد بردند دل به ديگرى سپردند، روزى خويش از دست ديگرى خوردند و چشم به سوى غير دوختند و مسجدشان را از شرار آنان سوختند. تا زمانى كه بر خودى تكيه داشتند، در زمين خود كاشتند و از آن برداشتند و پرچم اَنتُم الاعلون برافراشتند، زيرا كه:

پيكر هستى ز آثار خودى است‏
هرچه مى‏بينى ز اسرار خودى است‏
مى‏كشد از قوت بازوى خويش‏
تا شود آگاه از نيروى خويش‏24

اما آنگاه كه مثل نى خود را از خودى تهى ساختند و بر نواى ديگران دل دادند و نواى خود فراموش كردند و به نغمه ديگرى گوش كردند، در دكان خود بستند و جنس خود از دكان غير جستند.
مثل نى خود را ز خود كردى تهى‏
بر نواى ديگران دل مى‏نهى‏
اى گداى ريزه‏ئى از خوان غير
جنس خود مى‏جوئى از دكان غير
بزم مسلم از چراغ غير سوخت‏
مسجد او از شرار دير سوخت‏
از سواد كعبه چون آهو رميد
ناوك صياد پهلويش دريد25

اقبال در يكى از تمثيلاتش براى خود فراموشى دو چهره يا دو سبب معرفى مى‏كند. چهره اول در اثر مشغول شدن به خوشى‏هاى دنيا و غفلت از حمله دشمن است؛ چهره دوم توجه به تبليغ و تلقين دشمن و باور كردن افسون‏هاى اوست. وجه اول آن‏جا است كه جامعه‏اى به علت مشغوليت به نعمت‏هاى دنيايى و رقابت در تكاثر، از فلسفه خودى و هدف زندگى غافل مى‏شود. خور و خواب و خشم و شهوت آنقدر بر جامعه مستولى مى‏شود كه دشمن را در چند قدمى خود احساس نمى‏كند و آنگاه به خود مى‏آيد كه در دست دشمن اسير گشته است. اقبال در تمثيل خود اين دسته را به گله گوسفندى تشبيه كرده است كه در دشت پرآب و علف طورى مشغول چريدن هستند كه از وجود شيران درنده بى‏خبرند.

وجه دوم آن‏جا است كه جامعه‏اى قدر استقلال و استغنا و قدرتمندى را نمى‏داند و در اثر توجه به زمزمه دشمنانش و تلقين و تبليغ آرامش و آسايش از تلاش و تكاپو باز ايستاده و تن به سستى و تن پرورى مى‏دهد. غافل از اين كه دشمن با نواختن اين آهنگ خواب آور، مى‏خواهد از غفلت او استفاده كرده و عوامل قدرت و استقلال را از وى بربايد. اقبال از اين گروه به شيرانى تعبير مى‏كند كه گوش به زمزمه ميشان داده و خوى ميشى را كيش خود ساخته‏اند و شيرى خود را از ياد برده‏اند. اقبال بلاد مسلمانان را به شيرى تشبيه مى‏كند كه قرن‏ها كارش پيشروى و امامت و رهبرى جهان انسانى بوده است، ولى در اثر تبليغات دشمنان ميش صفت از جهاد و مبارزه دست كشيده و به تن آسايى و مال اندوزى مشغول شدند، عده ديگرى نيز به تصوف و دورى از امور دنيوى روى آوردند و دنيا را به دشمن سپردند، در نتيجه دنيا و آخرت را يك جا از دست دادند. دنيا داران و دنيا خواهان براى به خواب بردن مسلمانان گفته‏اند رابطه دين از دنيا جداست. دين براى آخرت است و حكومت براى دنيا، انسان خداجو نبايد از دنيا سهمى داشته باشد، عرفان در جدايى از خلق و خلوت گزينى است، فقر موجب فخر است و... . همه اين شعائر براى انحراف مسلمانان از صراط مستقيم است كه براساس «اَلدّنيا مَزرَعةُ الاخِرَةِ» استوار مى‏باشد. تمامى اينها براى به خواب بردن رقيب و به جيب زدن هستى و دارايى اوست. اين دارايى تا وقتى انسان از خودى غافل نگردد با خود اوست. بدين جهت همه تلاش‏ها براى غافل ساختن انسان خودشناس از فلسفه ارزش خودى است.

گاهى خود فراموشى به لباس عرفان منفى و تصوف در مى‏آيد و انحطاط خود را تهذيب مى‏نامد و گاهى نيز به لباس زينت و خود نمايى و دنيا زدگى در آمده و خود را به دنيا و دنيا داران مى‏سپارد. خداوند وقتى دل انسان را به نور خود روشن كرده باشد، زبانش را به حق باز مى‏كند و بخشى از حقيقت تاريخ مى‏گردد كه گذشت زمان حقانيت آن را تغيير نمى‏دهد. اقبال با اين‏كه يكصد سال پيش سخن گفته است، گويى الان و براى زمان ما سخن مى‏گويد؛ وقتى كفر و فساد در اعماق وجود آدمى ريشه دواند جز كفر و فساد نزايد؛ لذا اقبال مى‏گويد: اين قبيل افراد چون مرده دلند جز دلمرده نزايند، زيرا از مادر و پدر فاسد، فرزند فاسد به دنيا مى‏آيد. اقبال در جاى ديگر مى‏گويد: خانمان سوزى مسلمانان از آتش افرنگيان است. وقتى مسلمان عظمت خودى را فراموش و افسون غرب را در گوش كرد، از خدا بُريد و به سوى غير خدا خزيد و مرتع دشمن چريد و پس مانده آن را خريد. او كه مرغ دلش را قيصر و كسرى نمى‏شد اكنون براى يك شكم سير كردن منت صد كس را مى‏كشد.

آتش افرنگيان بگداختش‏
يعنى اين دوزخ دگرگون ساختش‏
مؤمن و از رمز مرگ آگاه نيست‏
در دلش لاغالب الا الله نيست‏
تا دل او در ميان سينه مرد
مى‏نبيند رشد مگر از خواب و خورد
بهر يك نان نشتر لا و نعم
منت صد كس براى يك شكم‏
از فرنگى مى‏خرد لات و منات‏
مؤمن و انديشه‏ى او سومنات‏26

سرمايه داران و رهبران غرب براى فروش محصولات و رونق كارخانه‏هايشان بايد شرق را آماده پذيرش صادرات خود بكنند. ايجاد چنين آمادگى هنگامى ممكن است كه شرقى‏ها را از تمدن و فرهنگ و سنت‏هاى خود دور سازنند تا به ساخته و پرداخته‏هاى غرب واله شوند. در اين صورت چشم غافلان هميشه سوى غرب دوخته و تاريخ خود را به هيزم غرب سوخته و هويتش را فروخته و بى‏هويتى را مشترى مى‏شود. نتيجه اين‏كه جوان مسلمان به شكل شتر گاو پلنگ در آمده و با شلوارى آمريكايى، پيراهنى انگليسى، كفش ژاپنى موى سر آلمانى ظاهر مى‏شود.

اما افرادى هم هستند كه طور ديگر غرب زده و فرنگى شده و فرهنگ خود را فراموش كرده‏اند. اينان با شعار علم فرهنگ جامعه را به سوى بى‏فرهنگى كشانده و از خويشتن خويش فرارى داده و به بى‏خويشى رسانده‏اند. چند صباحى در فرهنگ مانده و زبان آن را فرا گرفته و در يكى از دانشگاه‏ها درس خوانده‏اند و گمان مى‏كنند كه عقل كل شده و مى‏توانند نظر همگان را به سوى خود جلب كنند. تمام گفتارشان از علم و تكنولوژى و تمدن است. رستگارى را در غربى شدن مى‏دانند و پُز تكنولوژى ديگران را مى‏دهند، بدون اين كه به علل تاريخى و فرهنگى و اجتماعى و انقلابات گوناگون در غرب توجه كنند؛ چشمشان را به آنچه ظاهر است دوخته‏اند و از ديدن غير آن چشم فرو بسته‏اند.
اقبال مى‏گويد رسيدن به آنچه ديگران رسيده‏اند انسان را بى‏نياز نمى‏سازد، بلكه در انسان نياز ايجاد كرده و بنده خود مى‏سازد. بى‏نيازى حقيقى چشم پوشيدن از آنچه در دست ديگران است و توجه به سرمايه‏هاى خدادادى و توكل به خداوند است. روى پاى ديگران نمى‏شود راه رفت و تنها با پاهاى خود بايد راه برويم. بايد زمين خودمان را حفارى كرده و به گنج‏هاى خودمان برسيم. با باليدن به ديگران، انسان به بالندگى نمى‏رسد. تا خود بال در نياورى به بالندگى نخواهى رسيد. بالندگى حقيقى در بى‏نيازى است و بى‏نيازى در تعالى و تكامل و توحيد است؛ به عبارت اقبال، بى‏نيازى يعنى به رنگ خدا در آمدن و از هر رنگى به در آمدن.

بى‏نيازى رنگ حق پوشيدن است‏
رنگ غير از پيرهن شوييدن است‏27

نه اين كه آثار ديگران را ترجمه كرده و افتخار كنى كه ديگران چنين و چنان كرده‏اند. اقبال مى‏گويد: تو روى خود را با سرخاب (غازه) ديگران سرخ نكن. تو با اين كار مزرعه خود خراب و مزرعه ديگران آباد مى‏كنى. زبان تو به استعاره سخن مى‏گويد، زيرا هر چه بگويى مال ديگران است. تو بلندگوى تاريخ و تمدن و فرهنگ و رسوم ديگران شده‏اى؛ به عبارتى، تو به او مبدل شده‏اى و از خود بيرون رفته‏اى!

علم غير آموختى اندوختى‏
روى خويش از غازه‏اش افروختى‏
ارجمندى از شعارش مى‏برى‏
من ندانم تو تويى يا ديگرى‏
از نشيمن خاك تو خاموش گشت‏
و ز گل و ريحان تهى آغوش گشت‏
كشت خود از دست خود ويران مكن‏
از سحابش گريه‏ى باران مكن‏
عقل تو زنجيرى افكار غير
در گلوى تو نفس از تار غير
بر زبانت گفتگوها مستعار
در دل تو آرزوها مستعار
باده مى‏گيرى به جام از ديگران‏
جام هم‏گيرى به وام از ديگران‏28

اين افراد خاك خريده‏اند و كيميا فروخته‏اند، شخصيت داده‏اند و تشخصّ گرفته‏اند. به چشم پرنور خود عينك رنگى زده و جهان را به ميل صاحب عينك ديده‏اند، در حالى كه مسلمان ديده‏اش داراى مقام «ما زاغَ البَصَرُ ما رَاى‏» است. اگر به اين مقام برگردد، بينش عميق نورانى پيدا كرده و خويش از بيگانه تشخيص مى‏دهد.

بر دل خود نقش غير انداختى‏
خاك بردى كيميا در باختى‏
تا كجا رخشى ز تاب ديگران‏
سر سبك ساز از شراب ديگران‏
تا كجا طوف چراغ محفلى‏
ز آتش خود سوز اگر دارى دلى‏
چون نظر در پرده‏هاى خويش باش‏
مى برو اما به جاى خويش باش‏
در جهان مثل حباب‏اى هوشمند
راه خلوت خانه بر اغيار بند29

راه نجات‏
اقبال تنها راه نجات را در بازگشت به خويشتن و آگاهى از پيام پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏داند.
از پيام مصطفى آگاه شو
فارغ از ارباب دون الله شو

اما وقتى مسلمان از سرّ نبى اكرم بيگانه گردد، از توحيد به سوى بت پرستى بغلطد. اقبال غير از سوره توحيد به آيات ديگرى از قرآن كريم استناد كرده و گوشزد مى‏كند كه انسان قرآنى خود را بالاتر از آن مى‏داند كه مقهور و مبهوت ديگران شود. وقتى آتش عشق الهى در دل انسان شعله‏ور شود، نورش جهانگير و نارش جهانسوز مى‏شود. و تب و تاب بتكده عجم نتواند به سوز و گداز وى برسد. اما همه اين اسرار مكشوف و معلوم انسان خودشناس است؛ از اين‏رو انسان خود باخته و از خود رميده را بهره‏اى از اين امور نيست، حتى نمى‏تواند سخن افرادى چون اقبال را بفهمد، زيرا جهان او غير از جهان انسان جهانشناس است.
ز خود رميده چه داند نواى من ز كجاست‏
جهان او دگر است و جهان من دگر است.

خود دينى و خودى مسلمانى‏
فاش مى‏خواهى اگر اسرار دين‏
جز به اعماق ضمير خود مبين‏30

از نظر اقبال، دين شرح و تفسير حقايق وجود آدمى است. انسان به ميزانى كه خودشناس است، دين شناس نيز است و به ميزان دين‏شناسى، خودشناسى دارد، زيرا دين ظهور فطرت انسانى است، به همين جهت فطرى است. دين آگاهانه و عالمانه با فطرت ديندار سازگار بوده و انسان آن را از عمق جان پذيرا مى‏شود. در اين صورت دين باورى مساوى با خودباورى و خودباورى عين دين باورى مى‏شود. در غير اين صورت آنچه به عنوان دين مطرح مى‏شود، دين ناب نبوده، بلكه اعتقاديات و رسوم تقليدى و اعتيادى است. اقبال مى‏گويد: چنين دينى، دينى مجبورى است و دين مجبورى نه تنها انسان را به خدا نمى‏رساند بلكه مهجور از خدا نيز مى‏كند. مهجوريتش براى اين است كه آدمى در اعماق وجود خود عشقى بدان احساس نكرده و دينش در زندگى وى نقشى ايفا نمى‏كند.
اما وقتى انسان به حقيقت خود و حقيقت دين بنگرد هر دو را يك چيز مى‏يابد و به قدرى كه خود خواه است دين خواه مى‏گردد، به ميزانى كه از خود دفاع مى‏كند از دين نيز دفاع مى‏كند، حتى در موارد لازم خود را فداى دين مى‏نمايد، زيرا دين دايره‏اش وسيع‏تر از خود است و مى‏شود جزء را فداى كلّ كرد.

فاش مى‏خواهى اگر اسرار دين‏
جز به اعماق ضمير خود مبين‏
گر نبينى، دين تو مجبورى است‏
اين چنين دين از خدا مهجورى است‏
بنده تا حق را نبيند آشكار
بر نمى‏آيد ز جبر و اختيار
تو يكى در فطرت خود غوطه زن‏
مرد حق شو بر ظن و تخمين متن‏
تا ببينى زشت و خوب كار چيست‏
اندر اين نى پرده اسرار چيست‏
هركه از سرّ نبى گيرد نصيب‏
هم به جبرييل امين گردد قريب‏
اى كه مى‏نازى به قرآن عظيم‏
تا كجا در حجره مى‏باشى مقيم‏
در جهان اسرار دين را فاش كن‏
نكته‏ى شرع مبين را فاش كن‏
كس نگردد در جهان محتاج كس‏
نكته‏ى دين مبين اين است و بس‏31

اقبال دين را مساوى استقلال و استغنا مى‏داند و مى‏گويد نكته شرع مبين اسلام اين است كه به انسان‏ها شخصيت و استغنا بدهد و همه را سربلند ساخته، آن گونه كه خودشان را جز به خداوند سبحان، محتاج كسى ندانند. عظمت وجود انسان مسلمان آن قدر عظيم است كه جهان ما در پهنه آن گم است و مكان و لامكان آواره پهناى عرصه وجود اويند.

در مكان و لامكان غوغاى او
نه سپهر آواره پهناى او

چنين انسانى وارث پيامبران است. مسلمان كه به مقام كامل اسلامى و انسانى خويش نايل آمده قطبى است كه چرخ هستى به دور او مى‏چرخد.
فطرت او بى جهات اندر جهات‏
او حريم و در طوافش كائنات‏

آن كه منكر خودى است، منكر خدا نيز هست و آن كه خود را يافته به غير خدا نپرداخته است. از نظر اقبال، كافر حقيقى كسى است كه حق را منكر است، اما كافرتر از او كسى است كه خود را منكر است، زيرا حق در خود است و منكر خود دو چيز را انكار مى‏كند: خود و خدا و بلكه همه اديان الهى را، زيرا همه اديان براى اثبات خودى و ارتباط خود با خدا نازل شده‏اند.

كم خور و كم خواب و كم گفتار باش‏
گرد خود گردنده چون پرگار باش‏
منكر حق نزد ملا كافر است‏
منكر خود نزد من كافرتر است‏
آن به انكار وجود آمد عجول‏
اين عجول و هم ظلوم و هم جهول‏32

مسلمان واقعى از نظر اقبال در آزادى و حريّت حقيقى متجلى است كه مصداق خارجى‏اش، وجود انسان‏هاى حرّ و آزاد مردان مسلمان است. مسلمان خودشناس تقدير خود را به دست كسى نمى‏دهد. تكبيرش اكسيرش هست و با هر تكبيرى بر هزاران متكبر تكبر مى‏فروشد و عليه‏شان فخر مى‏فروشد و به قول ابن سينا بر همه چيز غير از خدا بزرگى مى‏كند: «وَ اسْتكبارٌ عَلى‏ كُلِّ شَى غَيْر الْحَقِّ».

اركان خودى‏
1 - استحكام: از نظر اقبال، خودى چند ركن اساسى دارد كه هريك اهميتى خاص دارد. يكى از آن اركان، استحكام و استوارى است. هر موجودى به اندازه تكيه بر خود و به مقدار قدرت خود، در حيات بهره‏مند است. سربلندى هر چيزى به مقدار خودشناسى و تكيه بر خود و استحكام خودى وابسته است.
2 - آرزو: اقبال مى‏گويد: ركن ديگر خودى، آرزو و طلب و اميد رسيدن به محبوب است، انسان تا آرزومند چيزى نباشد براى رسيدن به آن زحمتى نخواهد كشيد. تكامل مادى و معنوى جوامع بشرى و پيشرفت تكنولوژى هم در گرو آرزو و به بركت حركت جهت رسيدن به آن است.
زندگانى را بقا از مدعاست‏
كاروانش را درا از مدعاست‏
اندكى در جستجو پوشيده است‏
اصل او در آرزو پوشيده است‏
دل زسوز آرزو گيرد حيات
غيرحق ميرد چو او گيرد حيات‏

3 - عشق و محبت: يكى ديگر از اركان خودى، عشق و محبت است. انسان خود شناخته، عاشق خود بوده و زندگى عاشقانه‏اى دارد؛ به عبارت ديگر، عاشق و معشوق در وجود او يكى است.
كان قندم نيستان شكّرم‏
هم زمن مى‏رويد و هم مى‏خورم‏

از آن جا كه رابطه خودى و خدا محكم‏ترين نوع رابطه است به طورى كه خودشناسى مساوى خداشناسى و خداشناسى مساوى خودشناسى است. از اين‏رو عشق به خود عشق به خداست.
كه راجوئى چرا در پيچ و تابى‏
كه او پيدا و تو زير نقابى‏
تلاش خود كنى جز او نبينى‏
تلاش او كنى جز خود نيابى‏

اقبال از اين مقام و جوهره خودى به نقطه نور تعبير مى‏كند.
اين نقطه نورانى در وجود هر انسانى هست، لكن اين نقطه نورانى بايد با عشق و محبت به چشمه نور بلكه به خورشيد نورانى تبديل شود. مبدأ و مقصد اين نقطه نور حضرت حق است؛ از اين رو اين چنين عشقى عشق ناب و عشق پاك بوده و به خودى خود ميزان حق و باطل است، زيرا به حق واصل شده و جز حق نجويد و نگويد.

اقبال اين مقام را براى هركسى ممكن ندانسته و مى‏گويد: همان گونه كه پيامبران اوّل بت‏هاى نفس را شكسته سپس بت‏هاى خارج را نابود كردند و با نيروى عشق و ايمان يك تنه در مقابل همه سختى‏ها ايستادند و سرانجام مورد نوازش خداى واحد قادر قرار گرفتند، ما نيز بايد در راه آن بندگان خالص الهى حركت كنيم تا هر كدام به فراخور شأن و استعداد خود از مقامات معنوى آنها بهره‏مند گرديم.

اقبال اعجاز انبيا و كرامت اوليا را در سايه تقويت عشق و محبت دانسته كه با محكم كردن خودِ انسانى توانسته‏اند به درياى لايزال قدرت الهى متصل شده و كارهاى خداوندى انجام دهند، زيرا پنجه چنين انسانى پنجه حق است و به همين جهت با انگشت اشاره وى ماه منشق مى‏گردد.

از محبت چون خودى محكم شود
قوتش فرمانده عالم شود
پير گردون كز كواكب نقش بست‏
غنچه‏ها از شاخسار او شكست‏
پنجه او پنجه حق مى‏شود
ماه از انگشت او شق مى‏شود
در خصومات جهان گردد حَكَم‏
تابع فرمان او دارا و جم‏33

4 - استغنا و سؤال نكردن: اقبال در اين زمينه مى‏گويد: خودى در اثر سؤال و خواهش از غير ضعيف گشته و وابسته به غير مى‏گردد. انسان وابسته همه چيزش وابسته مى‏شود؛ يعنى فكر و شخصيت او در اثر احتياج به غير شكست مى‏خورد، خواهش و نياز بلند پروازى را از آدمى سلب كرده و دون همت مى‏سازد. احتياج، انسان را روبه مزاج مى‏كند، اما استغنا قوّت شير مى‏دهد. احتياج سبب اسارت، استغنا سبب همانندى و احسان سبب اميرى مى‏شود.

اى فراهم كرده از شيران خراج‏
گشته‏ئى روبه مزاج از احتياج‏
خستگى‏هاى تو از نادارى است‏
اصل درد تو همين بيمارى است‏
مى‏ربايد رفعت از فكر بلند
مى‏كُشد شمع خيال ارجمند
تا به كى دريوزه‏ئى منصب كنى‏
صورت طفلان زنى مركب كنى‏
فطرتى كو بر فلك بندد نظر
پست مى‏گردد ز احسان دگر
از سؤال افلاك گردد خوارتر
از گدائى گريه گر نادارتر
از سؤال آشفته اجزاى خودى‏
بى تجلى نخل سيناى خودى‏34



سؤال و تمنّا نه تنها احتياج انسان را بر طرف نمى‏كند، بلكه او را محتاج‏تر نيز مى‏گرداند. علاوه بر نيازمندى مضاعف، باعث از بين رفتن شكوه و عظمت انسانى نيز مى‏گردد. علامه جعفرى از قول مرحوم ميرزا هادى حائرى نقل مى‏كرد كه روزى شخصى از طرف رضاخان حواله‏اى بيست هزار تومانى نزد پدرم آورد و گفت: اين هديه پادشاه است. پدرم پشت آن حواله نوشت: ما را استغنا به حدى است كه به اين پول‏ها نياز نداريم. سپس حواله را برگردانيد. اين چنين است كه انسان خود يافته و به حق پرداخته و روى از غير خدا بر تافته با همه نيازمنديش سلاطين را نيازمندِ نيازمندى خويش مى‏سازد.

اقبال مى‏گويد: انسان مسلمان اگر دست به سوى غير دراز كند، آبروى ملت اسلام را مى‏ريزد و فرداى قيامت از حضرت رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله خجل مى‏شود.

مراحل خودى‏
1. اطاعت و بندگى: اقبال اولين مرحله شكوفايى خودى را منوط به اطاعت و بندگى مى‏داند. از نظر وى، انسان غير عابد نمى‏تواند يك فرد خودشناسى باشد زيرا خودِ انسانى در قبال امور عبادى عكس‏العمل‏هاى گوناگونى از خود نشان مى‏دهد. بسيارى از اعمال عبادى در ابتدا موافق طبع آدمى نمى‏افتد؛ طبيعت انسان راحت‏طلبى و تن پرورى است كه با سحر خيزى و گرسنگى نمى‏سازد؛ اما براى تربيت و شكوفايى خودى بايد تن به پرستش داده و بعضى از رياضت‏هاى عبادى را قبول كرده به همين دليل به اين قبيل اعمال تكليف نيز گفته شده است.

اقبال مى‏گويد: انسان غافل به ظاهر اعمال عبادى توجه كرده و آن را تكليف، سخت و جبرى مى‏داند، غافل از آن كه اين جبر، جبر طبيعى نيست، بلكه جبر اختيارى است و آدمى خود آن را اختيار مى‏كند. نتيجه چنين جبرى رسيدن به مقام اختيارات، و آن زمانى است كه انسان ناكس در اثر پذيرفتن فرمان حق، كس مى‏شود، يعنى عظمت و باطن عبادت را در مى‏يابد و در نتيجه عاشق عبادت مى‏شود؛ آن كه عاشق عبادت شود، ديگر عبادت را نمى‏پذيرد بلكه اختيار مى‏كند.
كسى كه مى‏خواهد زمين و زمان و افلاك مُسخّر او باشند بايد خود مسخر صاحب اين موجودات گردد، يعنى در زنجير و سلسله، سلسله جنبان نظام هستى باشد.

هر كه تسخير مه و پروين كند
خويش را زنجيرى آئين كند

انسان وقتى در قيد و بند آيين خويش باشد از كمالات آيينى برخوردار شده و از هر قيد و بندى جز بند دوست رها مى‏گردد، زيرا كمال همنشينى با حضرت حق در اثر عبادات، انسان را عابد و الهى مى‏گرداند و به وى قدرت خدايى مى‏بخشد. بنابراين مرحله اول خوديابى و خودشناسى انسان مسلمان، عمل به آيين حضرت مصطفى‏صلى الله عليه وآله است.

2. ضبط نفس: بعد از مرحله انجام عبادات، پى‏بردن بر اسرار عبادات است. آشنايى با سرّ و حكمت هر عمل عبادى موجب عشق و محبت به عبادت مى‏گردد. در غير اين‏صورت تكرار اعمال به شكل تقليدى و عادت، يا موجب دلسردى مى‏شود و يا صرفاً به اجراى مراسم ختم مى‏گردد. نفس خودپرست آدمى هميشه در پى بهانه‏اى است تا شانه از بار عبادت خالى كند؛ بدين جهت بايد زمام آن را به كف آورد تا رام گردد. اقبال با توجه به آيات متعدد،35 طبيعت انسان را فسق طلب دانسته و مى‏گويد بايد با پرداختن به عبادت و مطالعه و شناخت نفس و با توسل به فرهنگ متعالى توحيد اسلامى از ظلم نفسانى رهايى يابيم. اقبال درباره حكمت احكام عبادى مى‏گويد: نماز گوهرى است كه لااله الا الله صدف آن است. نماز در دست مسلمان همانند شمشير برنده‏اى است كه پستى‏ها و پليدى‏ها را نابود مى‏كند؛ از اين رو اگر جامعه اسلامى نماز را برپا دارند - نه فقط بخوانند - يك جامعه پاك و نورانى خواهند داشت. فلسفه روزه، مبارزه با تن پرورى و تمرين تسلط بر نفس است كه هميشه طالب پُرخورى و خوش خورى است. حج به معناى قطع اميد و علاقه از وطن و مبارزه با وطن پرستى و ملى‏گرايى است. حج بريدن از خويشان و دوستان و زن و فرزند است، رها كردن همه دارايى‏هاى دنيوى و رها شدن به سوى خالق دنيا. زكات به معناى از بين بردن دولت فردى و ايجاد دولت جمعى است، براى سوزاندن ريشه فقر و فلاكت است. زكات دل كندن از مال دنيا و چشم پوشى از آن چيزى است كه انسان به آن وابسته است. در نهايت، همه اعمال عبادى براى استحكام انسان و پخته كردن خامان طريق الهى است، به عبارت ديگر، تمرين و ورزش است تا انسان قدرت معنوى به دست آورد و به اسم شريف «القوى» متخلق شود و همانند خداوند قادر، قوى گردد.

لا اله باشد صدف گوهر ناز
قلب مسلم را حج اصغر نماز
در كف مسلم مثال خنجر است‏
قاتل فحشا و بغى و منكر است‏36
روزه بر جوع و عطش شبخون زند
خيبر تن پرورى را بشكند
مؤمنان را فطرت افروز است حج‏
هجرت‏آموز و وطن سوز است حج‏
طاعتى سرمايه جمعيتى‏
ربط اوراق كتاب ملتى‏
حسب دولت را فنا سازد زكات‏
هم مساوات آشنا سازد زكات‏
دل ز حتى تنفقوا37 محكم كند
زر فزايد الفت زركم كند
اين همه اسباب استحكام توست‏
پخته محكم اگر اسلام توست‏
اهل قوت شو زورد يا قوى‏
تا سوار اشتر خاكى شوى‏

3. نيابت الهى: انسان در اثر اطاعت و بندگى عاشقانه و عارفانه به مرحله خليفة اللهى رسيده و نايب حضرت حق در جهان مى‏گردد. اقبال نفس انسان را به شترى تشبيه كرده و مى‏گويد: هركس بتواند شتربانى كند مى‏تواند جهانبانى كند؛ يعنى تنها انسان مسلط بر هواى نفس و مدير نفس مى‏تواند انسان‏هاى ديگر را مديريت كند. حال اگر كسى نتواند نفس خود را سياست كرده و اصلاح كند نمى‏تواند به اصلاح ديگران بپردازد. اقبال با توجه به اين امور مى‏گويد:

گر شتربانى جهانبانى كنى‏
زيب سر تاج سليمانى كنى‏
نايب حق در جهان بودن خوش است‏
بر عناصر حكمران بودن خوش است‏
نايب حق همچو جان عالم است‏
هستى او ظل اسم اعظم است‏38

اقبال در توضيح مقام خليفةاللهى به بيان صفات خليفة الله مى‏پردازد كه با مقام حضرت صاحب الزمان امام مهدى - عجل الله تعالى فرجه - سازگار است، زيرا در عصر حاضر تنها شخصيتى كه مدعاى علّم الاسماء و سرّ سُبْحانَ اَلَّذى اَسرا باشد وجود مقدس حضرت مهدى است. نايب حق در جهان مانند آتش زير خاكستر است كه فرداى بشر از نور او روشن خواهد شد و همه ما چشم به آن فرداى خجسته دوخته‏ايم و در فراق آن يار سوخته‏ايم. سپس آرزو مى‏كند و آمدن آن سواركار بر اسب سفيد را تمنا كرده و از آشوب روزگار مى‏نالد و از او مى‏خواهد كه به زودى ظهور كند و با نغمه بهشتى خود همه را به برادرى و محبت فرا خواند و صلح كلى را در جهان برقرار سازد. اقبال خطاب به وى مى‏گويد: محصول خلقت توئى و مقصود و مقصد كاروان زندگى كسى جز تو نيست، همه سر فرازى ما به تو است، با آمدن تو عزت و عظمت به جهان ما بر مى‏گردد.

اى سوار اشهب دوران بيا
اى فروغ ديده‏ى امكان بيا
رونق هنگامه ايجاد شو
در سواد ديده‏ها آباد شو
شورش اقوام را خاموش كن‏
نغمه خود را بهشت گوش كن‏
خيز و قانون اخوت ساز ده‏
جام صهباى محبت باز ده‏
باز در عالم بيار ايام صلح‏
جنگجويان را بده پيغام صلح‏
از وجود تو سرافرازيم ما
پس به سوز اين جهان سوزيم ما

 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:30  توسط   | 

تعارض "اصل جامعه پذیری" با اصل "فردیت" در زمانی آشکارتر میشود که به فلسفۀ وجودی انسان که موجودی آزاد و مختار است باوری عمیق پیدا کنیم زیرا نوزاد آدمی در بدو تولد دارای بیشترین و مستعدترین ظرفیت برای رشد و تحقق خویشتن است. مربی یا بزرگسال که خواهان تربیت کودک است باید به این اصل توجه داشته باشد که آمی در زندگانی خود بر اساس نوع انتخابی که میکند سرنوشت خود را تعیین میکند و هیچ قالبی نباید او را به رنگ خود دراورد زیرا از دیدگاه بعضی از فیلسوفان "هستی" انسان بر "چیستی" او مقدم است.این هستی در عین حال که ماهیتی آزاد و سیال دارد تابع طبیعت و قابلیتی است که در تعامل با محیط و با هدایت و زمینه سازی بزرگسال فعلیت می یابد.

هر کس وظیفه یا الهام خاصی در زندگیش دارد که به هیچ وجه قابل جایگزین با نقش دیگران نیست زندگی هر کس منحصر به فرد و خاص خود اوست. زندگی گرانبهاترین سرمایه ای است که در دستان ماست زیرا هرگز دوباره آن را به ما نخواهند داد.

به تعبیر شهید مطهری هر موجودی که پا به عرصۀ جهان میگذارد و آفریده می شود همان است که آفریده شده. اما انسان تنها موجودی است که پس از آفرینش تازه مرحلۀ این که چه باشد را آغاز میکند.   انسان چیزی نیست که آفریده شده باشد بلکه آن چیزی است که خودش بخواهد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 19:39  توسط   | 

تمایز میان "اجتماعی شدن" و"اجتماعی کردن"

بگو هر کس به راه و روش خود عمل می کند. (قرآن کریم:سوره اسرا: آیه 84)

اسلام با جمله ی "فطرت الله" متواضعانه خودش را بر انسان تطبیق می دهد و نه انسان را بر خودش. (شهید مطهری)

شخصیت ما در سالهایی از زندگی ساخته میشود که خودمان نقس یا تأتیری در شکل گیری آن نداریم."فرانکل"

راه خویشتن یافتن مقدمه و بستر راه خود بودن و خود شدن در نهایت خودشکوفایی همه جانبه است. اما آنچه مانع دستیابی به این هدف می شود قبل از اینکه ریشه در ساختار درونی فرد داشته باشد برخاسته از ساختارهای اجتماعی جامعه است.به همین سبب عنوان بحث اجتماعی کردن مانع اجتماعی شدن بهانه ای برای آشنایی با این موانع و بازگشایی گره های پیچیده و در هم تنیده ی فرآیند تعلیم و تربیت اجتماعی است.

یکی از مشکلات ناشی از هضم شدن فرد در اجتماع و ساختمان غیر فطری اجتماع امروز این است که دستگاههای مؤتر و مسلط بر آموزش و پرورش همواره سعی میکنند انسان را آنچنان که انسان به سان فطرت و تقاضای طبیعت می خواهد. یعنی انسان را مسخ و از خود بیگانه می کنند. 

برخی از تربیتهای امروز مسخ کردن انسان است. از نوع فرمیکا ساختن از چوب و آخته کردن گوسفند است. یعنی بر اساس کشیدن برخی رگهای روحی بر اساس شکل تحمیل کردن قالب ساختن و در قالب ریختن. حال آنکه تربیت صحیح اساسش ابن است که : شکل ندهد و در یک قالب خاص نریزد.

 

هدف در زندگی بیان حقیقت بوده است آن گونه که من خود می یابمش.مطلقا فارغ از هرگونه اقتدار و مرجعیت. با دوری  جستن از این دو. با وا گذاشتن افراد در این امر که مرا غیر قابل اتکا بپندارند حقیقت را باز می گویم و خوانندهََََُ خود را در موقعیتی متناقض قرار میدهم که یگانه راه رهایی از آن ساختن حقیقتی است از آن خودش. "کیگارد"

مسأله آزاد کردن عقل است از حکومت تلقینات محیط  و عرف وعادت و به اصطلاح امروز از نفوذ سنتها و عادتهای اجتماعی ... .

قرآن اساسش بر مزمت کسانی است که اسیر تقلید و پیروی از آباء و گذشتگان هستند و تعقل و تفکر نمیکنند تا خودشان را از این اسارت رها کنند.

واژه فرد واژه ای نیکوست "فرد" یعنی : کسی که کثرت ناپذیر نیست کثرت ناپذیر به معنای فرد است. شما هنوز به معنای فرد نیستید چون غرق در کثرت هستید . یگانه شوید و ببینید که فرد شده اید . (اشو)

اسلامی بودن "مقام" است و اسلامی شدن "حال" در اسلامی بودن دین داری آدمی صرفا تابع آداب و سنن رسمی و حفظ شریعت و تن دادن صوری و انضباطی به آیینهای اسلامی بدون ایمان قلبی و تجربۀ فردی - است. اما در اسلامی شدن افزون بر فرم و ظاهر میتوان به لذت ایمان باطنی و حلاوت کشف تجربه ی قدسی از دین داری نیز دست یافت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 19:37  توسط   | 

مقدمه

در این پژوهش که تحت عنوان اجتماعی کردن و اجتماعی شدن که از دیدگاه جامعه شناسان اراِِیِِِِه  میشود را تا آنجا که امکان داشت کوشیده ام جایگاه و مرتبه ی آنها را در این عرصه با اشارات مختصری با قرآن و تفکر دینی و افکار عرفا و فلاسفه ی اسلامی بنمایانم.

قصدم از این کار آن بود که افکار این جامعه شناسان را به تمام عزیزانی که به واقعیتهاعلاقه دارند و از تبعیت ممانعت میکنند و زندگیشان را بر اساس آنچه که می خواهند می آفرینند بازگو کنم وآنها را با افکار این اندیشمندان آشنا کنم امید است که بتوانم آنگونه که شما عزیزان میخواهید باشد ان شاءالله

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 19:35  توسط   |